دکمه موبایل منو

جزییات خبر

سه شنبه / ۵ تیر ۱۳۹۷ / ۱۱:۲۵
سرویس : اردبیل
کد خبر : ۱۶۲۶۵۷
گزارشگر : ۹۲

رنج و دردی که با انجام کارهای خیر تسکین می‌یابد

(سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷) ۱۱:۲۵

نیکوکار اردبیلی که خانوارش در رفاه و آرامش به سر می‌برد، پس از فوت پدر زندگی آنها دچار سرآشیبی شدیدی شد که با تلاش و کوشش بار دیگر به آن روزها بازگشتند. تحمل رنج و درد سختی‌ها مسیر نوعدوستی و خیرخواهی را برای او گشود تا علاوه بر خود، سایر افراد را نیز وارد این راه معنوی کند.

خیر اردبیلی که نوجوانی‌اش با کارگری در مغازه‌ای کوچک و سپس یاری‌رسانی به مادرش برای چرخاندن چرخ‌های زندگی سپری شده است، روزهایی را به خاطر دارد که از سوز سرما مجبور بود کفش‌های پاره و سوراخی را به پا کرده و در جولانگاه زندگی بدود. اینک او با اهدای کفش به کودکان و نوجوانان اردبیلی، تلاش دارد از آنها در برابر سرمای طاقت‌فرسا محافظت کرده و گرما ببخشد.

به گزارش سایت خبری کمیته امداد، خیر اردبیلی که پس از فوت پدرش روزگار بسیار سختی را پشت سر گذاشته، با راه‌اندازی مرکز نیکوکاری و همکاری ریش‌سفیدان و مردم محله، در تهیه جهیزیه نوعروسان، لوازم خانگی نیازمندان، وسایل تحصیلی دانش‌آموزان و دستگیری از ایتام و خانوار بی‌بضاعت منطقه خود گام‌های بلندی برداشته است.

  

آنچه در ادامه می‌آید شرح زندگی این نیکوکار اردبیلی است:

 

سیداکبر سجادی 47 ساله و ساکن شهرستان اردبیل است. نیکوکاری که فراز و نشیب‌های بسیاری را پس از فوت پدر در زندگی پیموده و فقر را به خوبی لمس کرده است. وی اینک با انجام کارهای خیرخواهانه تلاش دارد غم و اندوه را از چهره ایتام و مستمندان محله خود برداشته و شادی را جایگزین آن کند.

قبل از فوت پدر، زندگی آرامش‌بخش و در رفاهی داشتند. پدرش حبوبات خرید و فروش می‌کرد و یکی از تاجران بزرگ زمان خود بود. از شهری به شهر دیگر سفر می‌کرد و به فروش محصولاتی که از منطقه «انگوت» شهرستان گرمی از توابع استان اردبیل خریداری می‌کرد، مبادرت می‌ورزید.

پدرش که دارایی بسیاری داشت، در انجام کارهای خیر نیز جزو پیشتازان بود و همواره سعی می‌کرد مشکلات خانوار بی‌بضاعت را رفع کند. به همین سبب مستمندان و نیازمندان بسیاری به پدرش مراجعه می‌کردند تا با کمک‌هایش مرهمی بر درد خود بگذارند.

سیداکبر تمامی آن روزها را به خوبی در یاد دارد و مدام آنها را در ذهن مرور می‌کند. روزهایی که ایتام همراه با مادران خود به درب خانه آنها مراجعه می‌کردند، بیماران برای تهیه دارو از پدرش کمک می‌خواستند و محرومانی که بر حسب نیاز به سمت مغازه‌شان می‌رفتند.

او هیچ چیزی در زندگی کم نداشت اما هیچ‌گاه نمی‌توانست کارهای خیر پدر را فراموش کند و در کودکی به دنبال این بود که زود بزرگ شود و پا جای پای پدر بگذارد. دست نوازش پدر که بر سر ایتام کشیده می‌شد، همان دست نوازشی بود که بر سر او هم می‌کشید و هیچ فرقی بین فرزندان خود و ایتام نمی‌گذاشت.

 در کنار دستگیری از فقرا و محرومان، پدرش دو مسجد در روستاهای شهر «انگوت» ساخت. مساجدی که هم‌اکنون محل برگزاری نماز جماعت و برنامه‌های مختلف مذهبی و فرهنگی در طول سال است. به خصوص در ماه محرم و صفر که گذر بسیاری از مسافران به این شهر می‌افتد و می‌توانند از نزدیک شاهد عزاداری اهالی «انگوت» باشند.

روزهای خوش زندگی به سرعت برق و باد گذشت. پدرش به دلیل مشکل کبد برای مدتی در خانه می‌ماند و استراحت می‌کرد. دیگر نمی‌توانست به سایر شهرها سفر کند و محصولات خریداری‌ شده‌اش را بفروشد. او که در ابتدا هفته‌ای دو سه روز در خانه می‌ماند، خانه‌نشینی‌اش به دو هفته و حتی سه هفته هم می‌رسید.

زمین‌گیر شدن پدر از سویی و تحمل درد و رنج بیماری از سوی دیگر، پیکر خانوار را دچار خدشه کرده بود. شب‌ها پدر از شدت درد می‌نالید و چه بسیار لحظاتی که صدا را در گلو خفه می‌کرد تا فرزندانش از خواب بیدار نشوند.

نبود امکانات پزشکی و کمبود دارو موجب شد تا آنها بخشی از اراضی و دارایی‌های خود را بفروشند و از «انگوت» به اردبیل سفر کنند تا هم دسترسی به دکترهای متخصص آسان شود و هم داروهای مورد نیاز را تهیه کنند.

پدر هر از چندگاهی در بیمارستان بستری می‌شد و این امر هزینه گزافی را برای اعضای خانوار به همراه داشت. تک تک افراد دست به دعا شده بودند و شفای پدر را از خداوند می‌خواستند. شادی‌های کودکی به غم‌های نوجوانی گره خورده بود و غبار اندوه بر دل خانوار نشسته بود. اما همچنان به پروردگار توکل می‌کردند و امید به بهبود وضعیت پدر داشتند.

بیماری پدر به قدری مشکل‌ساز شده بود که حتی هزینه سفر حج واجب خود را برای درمان هزینه کرد و چشم به آسمان دوخت تا پس از بهبودی راهی این سفر شود. بیماری کبد، کلیه‌ها را نیز دچار مشکل ساخته و دیالیز هم دیگر پاسخگوی تنِ بیمار او نبود.

سال 1367 خاطره خیلی تلخی را در ذهن اعضای خانوار به یادگار گذاشت. پدر از دنیا رفت و همه آرزوهای کودکانش را با خود برد. ستون خانه فرو ریخت و آوار رنج و درد بر دل فرزندان نشست.

مادر خانوار مسئولیت زندگی را برعهده گرفت و سیداکبر نیز که تازه وارد دوره نوجواني شده بود، در کنار درس و مدسه به مادرش در کارها کمک می‌کرد. آنها در مغازه کوچکی که از تمامی دارایی‌های‌شان باقی مانده و پدر آن را برای روز مبادا نگه داشته بود، به کار خواربار فروشی مشغول بودند.

چه روزهایی که سیداکبر با کفش‌های پاره پاره در برف‌ و یخبندان راه می‌رفت تا وسایل مورد نیاز خانه را تهیه کند یا لوازم مغازه را از بازار تأمین کند. با همان کفش به مدرسه می‌رفت و در حالی که سعی می‌کرد پاهای یخ زده‌اش را گرما ببخشد، درس می‌خواند.

داشته و نداشته‌های خود را به مادر و خواهرانش می‌بخشید. حتی گاهی از خرید لباس نو برای خود معذور بود و با اینکه تنش در سرما می‌لرزید، خوشحال می‌شد زمانی که چشم به پیراهن تازه خانوارش می‌دوخت.

سال 69 دیپلم گرفت و در سال 70 به عنوان سرباز معلم به خدمت سربازی رفت. در آن دوران هم می‌کوشید تا نان‌آور خانه باشد و یاریگر مادر در رفع هزینه‌های زندگی بود. هر روزی که می‌گذشت آینده را مبهم‌تر از گذشته می‌دید، اما توکل بر خدا و یاری خواستن از پروردگار را هرگز فراموش نمی‌کرد.

در آن روزهای نداری که همراه با مادرش در مغازه به سر می‌بردند، وقتی کودکان و افرادی را می‌دید که از وضع آنها پیدا بود فقیر و ندار هستند، به سبک و سیاق پدر به آنها کمک می‌کرد و خیلی وقت‌ها پولی از آنها نمی‌گرفت.

پس از پایان خدمت سربازی، تلاش و پشتکارش دو برابر شد. با همه وجود کار می‌کرد و درصدد بود رفاه و آرامش را بار دیگر به خانوارش بازگرداند. از سویی باید برای خواهرانش جهیزیه مناسب تهیه می‌کرد تا راهی خانه بخت شوند.

فعالیت‌هایش چنان رونق گرفت که مغازه کوچک را تبدیل به فروشگاه بزرگی کرد. به علت کارهای خیرخواهانه‌ای که انجام می‌داد، مورد وثوق و اعتماد اهالی محله بود به طوری که همین‌امر برکات بسیاری را به زندگی‌اش افزوده بود.

بار دیگر شادی و نشاط بر چهره اعضای خانوار نشسته و آرامش خاطر بسیاری زندگی آنها را فراگرفته بود. هر جا که مشکلی پیش می‌آمد از خداوند یاری می‌خواست و در اندک زمانی آن گرفتاری رفع می‌شد.

اینک سیداکبر که از بالا به پایین افتاده بود، بار دیگر با زحمت و تلاش خود را به جایگاه مناسبی رسانده که می‌تواند برای رفع نیازهای فقرا و مستمندان گام‌های اساسی بردارد و لبخند و شادکامی را تقدیم آنها کند.

سال 93 با راه‌اندازی مرکز نیکوکاری محسنین، به آرزوی دیرینه‌اش که همان زنده نگه‌داشتن یاد و خاطر پدرش بود، رسید. مرکز نیکوکاری محلی شد برای تجمع سایر خیران و نیکوکاران که با هم‌افزایی هم گره از مشکلات نیازمندان بگشایند.

مهر و عطوفت هم‌محلی‌ها به یکدیگر بیشتر شده بود و آنها هر شب پس از نماز مغرب و عشا دور هم جمع می‌شدند و برای برطرف کردن نیازهای خانوار بی‌بضاعت تصمیم می‌گرفتند. همه دست به دست یکدیگر داده بودند تا هیچ غمی در دل کودکان و بیماران محله باقی نماند. هر کس هر چه از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد تا او هم در کارهای خیر مشارکت کرده باشد.

هزار و 500 خانوار از مرکز نیکوکاری «محسنین» اردبیل خدمات دریافت می‌کنند و دعای خیر خود را بدرقه راه نیکوکاران محله خود کرده و با صبوری به سمت توانمندی حرکت می‌کنند تا آنها هم با گذر از سختی‌ها، به رفاه دست یابند.‌

اینک سیداکبر که یخ‌زدگی پاهایش همواره یادآور روزهای سخت زندگی است، سالانه 300 جفت کفش به کودکان و نوجوانان محله و منطقه خود اهدا می‌کند تا هیچ کدام از آنها سرما را لمس نکنند.

مشارکت در ساخت چهار منزل مددجویی، توزیع 800 سبدکالا، اعطای 100 جهیزیه کامل به نوعروسان و پرداخت کمک هزینه تحصیلی به 50 دانش آموز نیازمند تنها بخشی از خدمات مرکز نیکوکاری «محسنین» به اقشار آسیب‌پذیر است.

سید اکبر که خود طعم تلخ نبود پدر در زندگی را چشیده است، حامی 10 یتیم و فرزندان خانوار مشمول طرح «محسنین» است تا آنها با آرامش خاطر پله‌های ترقی را طی کرده و بر بلندای موفقیت‌ها دست یابند.

وی رونق و برکت روز افزون زندگی خود را در قبال کمک به نیازمندان دانسته و می‌پندارد که هرچقدر به نیازمندان بیشتر کمک کند، چند برابر آن به سمتش بازمی‌گردد و او به خوبی این امر را لمس کرده است.

انتهای پیام

تعداد بازدید : ۳۲۵

پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید